مرتضى مطهرى

157

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

همه عالم از اوست » ، واقعاً خداى خودش را دوست مىدارد و چون خداى خودش را دوست مىدارد همهء مردم را دوست مىدارد ، اصل « خَيْرُكُمْ لِلنّاسِ خَيْرُكُمْ لِاهْلِهِ » را ( بهترين مردم آن كسى است كه براى مردم بهتر باشد ) مىپذيرد . اسلام صداقت و راستى دارد ؛ نفاقى در كارش نيست ، اگر گندم به مردم مىفروشد گندمش گندم است ، نه جو باشد به صورت گندم ؛ ديگر در زير كاسه‌اش نيم‌كاسه‌اى نيست . لهذا مىبينيم با اينكه اسلام قانون بردگى را به آن شكل كه از اساس ريشه نداشته باشد الغاء نكرد و به شكل ديگرى خواست بردگى را از ميان ببرد و ضرورى مىدانست كه بردگان بيايند از اين دالان عبور كنند و به آزادى برسند ، انسانيت را بياموزند و بعد آزاد بشوند ، در عين حال وضع بردگان در دنياى اسلام صد درجه بهتر و والاتر بود از بردگانى كه در دنياى ديگر اعلام آزادى برايشان كردند . همين زيد بن حارثهء معروف كه اسمش به مناسبتى در قرآن آمده است ( فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً ) « 1 » يك غلام آزادشده است . جريانش اين بوده است : در دوران جاهليت - شايد قبل از اينكه حضرت رسول با خديجه ازدواج كنند - مردى به نام حكيم بن حِزام كه برادرزادهء خديجه است اين غلام را در بازار عُكاظ مىبيند و براى خديجه مىخرد . از اول هم تشخيص دادند كه غلام باهوش و باعقلى است . در خدمت خديجه بود . بعدها خديجه او را به رسول اكرم بخشيد و در خدمت رسول اكرم بود . پدرش مطلع شد ، به مكه آمد ، نزد ابوطالب رفت و گفت : پسر من بردهء برادرزادهء توست ، با او صحبت كن پسرم را به من بفروشد ؛ يا فدا بگيرد يا اگر مىخواهد مجّانى آزاد كند خودش مىداند . تا ابىطالب اين مطلب را به رسول اكرم عرض كرد ، فرمود : آزاد است ، برود ؛ برو پيش پدرت . پدرش آمد دستش را گرفت تا ببرد . گفت : نمىآيم . گفت : پسرجان ! چرا نمىآيى ؟ تو چطور حسب و نسب و شرافت و آزادى خودت را از دست مىدهى ، اينجا نوكرى و خدمتكارى اين مرد را مىخواهى بپذيرى ؟ گفت من اين خدمتگزارى و نوكرى را صد درجه به آن آزادى ترجيح مىدهم . من در اينجا اصلًا احساس نوكرى و كوچكى و بردگى نمىكنم ، جز احساس برادرى و برابرى چيز ديگرى نيست . من زيرِ دستِ شما باشم وضعم صد

--> ( 1 ) . احزاب / 37 .